برای تازه شدن هیچ وقت دیر نیست.
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟ لبخند رازیست عشق رازیست اشک ان شب لبخند عشقم بود قصه نیستم که بگویی نغمه نیستم که بخوانی صدا نیستم که بشنوی یا چیزی چونان که ببینی یا چیزی چونانکه بدانی من درد مشترکم. مرا فریاد کن درخت با جنگل سخن میگوید علف با صحرا ، ستاره با کهکشان و من با تو سخن میگویم نامت را به من بگو دستت را به من بده حرفت را به من بگو قلبت را به من بده من ریشه هابی تورا در یافته ام با لبانت برای همه لبها سخن گفته ام و دستهایت برای من اشناست در خلوت روشن با تو گریسته ام برای خاطر زندگان و در گورستان تاریک با تو خوانده ام زیبا ترین سرود ها را زیرا که مردگان این سال عاشق ترین زندگان بودند دستت را به من بده دستهای تو با من اشناست ای دیر یافته با تو سخن میگویم به سان ابر که با طوفان به سان علف که با صحرا به سان باران که با دریا به سان پرنده که با بهار بسان درخت که با جنگل سخن میگویم زیرا که من ریشه های تورا دریافته ام زیرا که صدایه من با صدایه تو اشناست تاریکی را از همه ی لحظه های زندگی ام پاک می کنم . وقتی تو هستی در قلب من دردو میفهمیو درمون نمیشی خیلی وقت میبینم زیر اوار جنون منو میبینیو ویرونه میشی دل دیوونه خرابم میکنی چرا مثل قدیما خوب نمیشی سر به صحرا میزاری منو تنها میزاری لاله ی باغ کدوم گمشده ای چرا بین گلها پنهون نمیشی وقتی بارون میزنه شاخها میشکنه دل تنها چرا تو مثل گنجشکها پریشون نمیشیش منو میبینیو حیرون نمیشی پروردگارا! به من آرامش دهتا بپذیرم آنچه راکه نمی توانم تغییر دهمدلیری دهتا تغییر دهم آنچه را که می توان تغییر دهمبینش دهتا تفاوت این دو را بدانممرا فهم دهتا متوقع نباشم دنیا و مردم آن مطابق میل من رفتار کنند. براي ان مينويسم كه معناي انتظار را ندانست، چه روزها و شبهايي كه به يادش سپري كردم براي ان مينويسم كه روزي دلش مهربان بود مي نويسم تا بداند دل شكستن هنر نيست نه دگر نگاهم را برايش هديه ميكنم ، نه دگر دم از فاصله ها ميزنم و نه با شعرهايم دلتنگي ها را فرياد مي زنم مي نويسم شايد نامهرباني هايش را باور كند به روی گونه تابیدی و رفتی مرا با عشق سنجیدی و رفتی تمام هستی ام نیلوفری بود تو هستی مرا چیدی و رفی کنار انتظارت تا سحرگاه شبی همپای پیچک ها نشستم تو از راه آمدی با ناز و آن وقت تمنای من و دیدی و رفتی چه باید کرد این هم سرنوشتیست ولی دل را به چشمت هدیه کردم سر راهت که می رفتی تو آنرا به یک پروانه بخشیدی و رفتی تو را بجان گل سوگند دادم فقط یک شب نیازم را ببینی ولی در پاسخ این خواهش من تو مثل غنچه خندیدی و رفتی کنار من نشستی تا سپیده ولی چشمان تو جای دیگری بود و من می دانم آن شب تا سحرگاه نگارت را پرستیدی و رفتی نمی دانم چه می گویند گل ها خدا می داند و نیلوفر و عشق به من گفتند گل ها تا همیشه تو از این شهر کوچیدی و رفتی شبی گفتی نداری دوست من را نمیدانی که من آن شب چه کردم خوشا بر حال آن چشمی که آن را به زیبایی پسندیدی و رفتی کنار دیدگانت چشمه ای بود و من در پای چشمه تشنه ماندم تو بی آنکه بپرسی این عطش چیست ز آب چشمه نوشیدی و رفتی من نگويم كه مرا از قفس آزاد كنيد خدايا شاهد تنهايی ام باش بين غم ها تنها ناجی ام باش پر پرواز من ديريست بسته تو بگشا و در آزادی ام باش اسير موج های تند خشمم تو آرام دل دريايی ام باش دل خسته خريداری نداره تو خواهان صفای ذاتی ام باش در اين آشفته بازار محبت تو تنها شاهد ارزانی هم
بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا؟
نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل؛ این زودتر می خواستی حالا چرا؟
عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من یک امروز مهمان تو ام فردا چرا؟
نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم
دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا؟
ای شب هجران که یکدم در تو چشم من نخفت
این فدر با بخت خواب آلود من لا لا چرا؟
آسمان چون جمع مشتاقان ؛ پریشان می کند
در شگفتم من ؛نمی پاشد زهم دنیا چرا؟
در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین
خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر
این سفر راه قیامت می روی تنها چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
روزي مردي جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را در آن منطقه
دارد جمعيت زياد جمع شدند. قلب او كاملآ سالمبود و هيچ خد شه اي برآن وارد نشده بود وهمه
تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تا كنون ديده اند.مرد با كمال افتخار
صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت .ناگهان پيرمردي جلوي جمع امد وگفت كه قلب تو به
زيبايي قلب من نيست .مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پيرمرد نگاه كردند قلب او با قدرت
تمام مي تپيد اما پر از زخم بود .قسمت هاي از قلب او برداشته شده وتكه هاي جايگزين آن شده
بود وآنها به راستي جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين گوشه هاي دندانه
دندانه در آن ديده مي شد .در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ
تكه اي آن را پر نكرده بود ،مردم به قلب پيره مرد خيره شده بودند با خود مي گفتند
كه چه طور او ادعا مي كند كه زيباترين قلب را دارد ؟
مرد جوان به پيره مرد اشاره كرد و گفت تو حتمآ شوخي مي كني :قلب خود را
با قلب من مقايسه كن قلب تو فقط مشتي زخم و بريدگي وخراش است .پيرمرد گفت
درست است .قلب تو سالم به نطر مي رسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض
نمي كنم .هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشق را به اوداده ام،من بخشي از قلبم
را جدا كرده ام وبه او بخشيده ام .گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است
كه به جاي آن تكه ي بخشيده شده قرار داده ام :اما چون اين دو عين هم نبوده اند گوشه
هايي دندانه دندانه درقلبم وجود دارد كه برايم عزيزند :چرا كه ياد آور عشق ميان دو
انسان هستند.بعضي وقتها بخشي از قلب رابه كساني بخشيده ام اما انها چيزي از
قلبشان را به من نداده ند ،اينها همين شيارهاي عميق هستند .گرچه دردآور هستند اما
يادآور عشقي هستند كه داشته ام .اميدوارم كه انها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي
عميق را با قطعه اي كه من در انتظارش بودم پر كنند ،پس حالا مي بيني كه زيباي
واقعي چيست؟
مرد چوان بي هيچ سخني ايستاد ،در حالي كه اشك از گونه هايش سرازير مي شد به
سمت پيرمرد رفت ازقلب جوان و سالم خود قطعه اي بيرون آورد و با دست هاي
لرزان به پيرمرد تقديم كرد پيرمرد آن را گرفتو در گوشه اي از قلبش جاي داد و
بخشي از قلب پير و زخم خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت.
مرد جوان به قلبش نگاه كرد :ديگر سالم نبود،اما از هميشه زيبا تر بود زيرا كه عشق از قلب
پيرمرد به قلب اونفوذ كرده بود....


دوستت دارمها را نگه ميداري براي روز مبادا،
دلم تنگ شدهها را، عاشقتمها را…
اين جملهها را که ارزشمندند الکي خرج کسي نميکني!
بايد آدمش پيدا شود!
بايد همان لحظه از خودت مطمئن باشي و بايد بداني که فردا، از امروز گفتنش پشيمان نخواهي شد!
سِنت که بالا ميرود کلي دوستت دارم پيشت مانده، کلي دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسي نکردهاي و روي هم تلنبار شدهاند!
فرصت نداري صندوقت را خالي کني.! صندوقت سنگين شده و نميتواني با خودت بِکشياش…
شروع ميکني به خرج کردنشان!
توي ميهماني اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتي
توي رقص اگر پابهپايت آمد اگر هوايت را داشت اگر با تو ترانه را به صداي بلند خواند
توي جلسه اگر حرفي را گفت که حرف تو بود اگر استدلالي کرد که تکانت داد
در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خندهات انداخت و اگر منظرههاي قشنگ را نشانت داد
براي يکي يک دوستت دارم خرج ميکني براي يکي يک دلم برايت تنگ ميشود خرج ميکني! يک چقدر زيبايي يک با من ميماني؟
بعد ميبيني آدمها فاصله ميگيرند متهمت ميکنند به هيزي… به مخزدن به اعتماد آدمها!
سواستفاده کردن به پيري و معرکهگيري…
اما بگذار به سن تو برسند!
بگذار صندوقچهشان لبريز شود آنوقت حال امروز تو را ميفهمند بدون اينکه تو را به ياد بياورند
و عجيب تر از آن است دوست داشته شدن...
وقتي ميدانيم کسي با جان و دل دوستمان دارد ...
و نفسها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ريشه دوانده؛
به بازيش ميگيريم هر چه او عاشقتر، ما سرخوشتر، هر چه او دل نازکتر، ما بي رحم تر.
تقصير از ما نيست؛
تماميِ قصه هايِ عاشقانه، اينگونه به گوشمان خوانده شدهاند
چه ظرفیتی دارد اين قلب برای دوست داشتن تو ...
من از تو لبریزم و اگر نباشی مثل بعدازظهرهای پاییز می شوم . من از تو اعتبار
می گیرم مثل ابرها از اقیانوس، مثل بغض ها واشک ها ازدلتنگی ،مثل شکوفه ها
از بهار ...
دوست دارم در سرزمین قلبم خانه ای بسازم . خانه ای که پنجرهایش هیچ گاه از
دیدن تو سیر نمی شوند.
عزیزم !
وقتی تو هستی می توانم همه ی دنیا را سطر به سطر بخوانم ومسیر زندگی را از
پرنده ها بپرسم . وقتی تو هستی کلمه ها تمام می شوند وحرفها ته می کشند .
بهترین همدم وتکیه گاه زندگی ام ، تو معنا ی مجسم همه ی کلمه های کتاب آفرینشی
کاش در این سکوت ، با من به دنیایی از مهر بیایی.
بی تو مثه سکوت می مانم ویه بغض خفته در گلو ...
به روزی که تنهايی را در تقويم دلتنگی هايم خط زدم و خواستم كه من و تو ما شويم
قسم به لحظه ای که با غرور عاشقانه ات آينه دلم را شکستي
و نقش تو هزاران بار در آن تکثير شد
و هزاران بار بيشتر دوستت داشتم
قسم به لحظه ای که جدايی بين ما فاصله انداخت و
لحظه به لحظه شکستم و قطره قطره آب شدم .
قسم به ثانيه هايی که نفس هايم به شماره افتاد و
چشمان مشتاقم دريايی از اشک شدند.
قسم به تو و وجود پاک تو ...
قسم به قلمي كه با آن نوشتي دل تنگ دله تنگت هستم
و كاش ميدانستي من هزاران بار دل تنگترم

یه روز اروم یه روز بیتاب
یه روز با من یه روز بی من
یه روز هم دل یه روز دشمن
یه روز غمگین یه روز بی غم
یه روز باهم یه روز بی هم
یه روز تا سقف یک اواز یه روز پایان بی اغاز
قفسم برده به باغي و دلم شاد كنيد
فصل گل مي گذرد همنفسان بهر خدا
بنشينيد به باغي و مرا ياد كنيد
ياد از اين مرغ گرفتار كنيد اي مرغان
چون تماشاي گل و لاله و شمشاد كنيد
هر كه دارد ز شما مرغ اسيري به قفس
برده در باغ و به ياد منش آزاد كنيد
آشيان من بيچاره اگر سوخت ، چه باك
فكر ويران شدنِ خانه صياد كنيد
شمع اگر كشته شد از باد مداريد عجب
ياد پروانه هستي شده بر باد كنيد
بيستون بر سر راه است ، مباد از شيرين
خبري گفته و غمگين دل فرهاد كنيد
جور و بيداد كند ، عمرِ جوانان كوتاه
اي بزرگانِ وطن ، بهر خدا داد كنيد
گر شد از جور شما خانه موري ويران
خانه خويش محال است كه آباد كنيد
كنج ويرانه زندان شد اگر سهم بهار
شكرِ ازادي و آن گنج خدا داد كنيد
| Design By : nightSelect.com |


